معجزه ای به نام باران...
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 19:00
داره بارون میاد... بی برو برگرد مطمئنم بارون قشنگ ترین نعمت خدا به زمینی هاست... هر گوشه اش زیبایی هزاربرابر عناصر دیگه طبیعت داره... خدایا ممنونم... برای بویش که میرهاند خستگی را از درونی ترین لایه های جسم و روح... برای نوایش که مینوازد همانند سمفونی های روح نواز که مینوازند درون را... روح را... نه...
انتظار یا جسارت؟
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 19:00
همین الان به این نتیجه رسیدم که منتظر بودن برای چیزی خیلی بیشتر از نداشتنش به آدم زجر وارد میکنه... منتظر چیزی نباشید... جسور باشید... پا پیش بذارید... و فکر هم نکنید که زندگی تون با یه اتفاق کلا از
به حق چیزای ندیده...
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 19:00
توورخدا اینقدر دپرس نباشید:| دوتا وبلاگ اپدیت شده دیدم اصلا ریختم بهم... این چه وضع روحیه ست؟ خنده و شاد بودن (یا حتی تظاهر به شادی کردن ) چقدر خسته میکنه آدما رو مگه؟ پ.ن: همین الان کانال مدرسه مون رو چک کردم دیدم فراخوان داده برای مطلب برای نشریه خیلی خوشحال شدم... دلم برای نوشتن تنگ شده ولی امان ...
یه جرقه...
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 19:00
میگم من یه سری ایده دارم... برای نوشتن... جدا از این متن های کوتاه و اینطوری... شایده بشه اسمشون رو گذاشت رمان... یکی از این ایده هارو برای دوستام میفرستم و خب اط نظراتشون استفاده میکنم... به نظرتون بقیه ایده هام رو هم بنویسم بذارم وبلاگ؟
چند لحظه آنتراک...
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 19:00
اول اینکه نمیدونم املای آنتراک درسته یا نه اگ نبود به بزرگی خودتون ببخشایید و تو کامنتا بم بگید درستش کنم دوم اینکه سلااام ساعت 3:16 دقیقه بعد از ظهر گرم اردیبهشتیتون بخیر سوم اینکه الان که دارید این
دژ محکم من :))))
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 19:00
میگویم که حالی داریم... جای یار را خالی داریم... نمیدونم از کجا اومد این همینطوری جاری شد رو کیبورد یهو میگویم که میخواهم تصور کنم... قلعه ی ذهنم را... دژ محکم ایده هایم را... و به عبارتی دیگر، خانه
سه سال خیلی کمه برای اینکه بهت بگن " خانومِ دوره ی اول... با شمام!"
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 19:00
امروز... خیلی چیزا تموم شد... به قول انی شرلی یه پیچ از زندگیمو گذروندم... و به قول خودم به اندازه سه سال از کتاب زندگیمو جلو رفتم... امروز...نهم تموم شد... متوسطه اول تموم شد... جواب دادن به بلندگو ک
گلم بذا مکتوب شدن همین یکی تموم شه بعد پک بعدی رو بده بیرون ....
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 19:00
حالا جدا از پست قبلی و غم و اندوه و گریه و اشک و آه هایی ک دیروز خودم تولید کردم و اعصاب چند تا از دوستان رو نیز به هم ریختم امروز روز اول ماه رمضونه... اولا که به همه تبریک میگم ماه زیبای ثانیه شمار
همینطوری یهویی...
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 19:00
سلوم جماعت روزه دار و البته روزه خوار ساعت 10 و 40 دقیقه ی صبح یکشنبه ی تابستونیتون بخیر بی حوصله ام کمی و به شدت نیازمند و خریدار پیشنهاد های مهیجتون برای شادشدن هستم امیدوارم شاد باشید.... یه کتاب
دست مریزاد :/
-
تاریخ: 1397/11/13 ساعت: 19:00
یعنی تو یه پستم که چیزی مثل نظر سنجی گذاشتم گفتم تو کامنتا جواب بدین هیچکس هیچی نگفته =| خب یه ذره جواب بدید دیگه اینجا خیلی کنجکاوم بدونم... بگید حتما تو کامنت جوابتون رو
ضد حال :(((
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
اگه بخواین واسه یکی کادو بخرین و غافلگیرش کنین ولی نظر خودشوهم بخواین و نامحسوس ازش سوال کنین ولی اون اینقدر ازتون سوال بکنه که بخواین نخواین همه چی لو بره، بازهم اون کادو رو میخرین یا نه؟ چون دیگه به &
اندر "فراوان لذت های نویسندگی:)))"
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
نمیدونین چه کیفی داره وقتی دو سه تا از شخصیتا رو میندازم به جون هم بعد غش میکنم از خنده مامانم بهم میگه از غارِت بیا بیرون ببینیمت! یا حد اقل در اتاقتو باز کن... ولی از همینجا بهش اعلام میکنم: مامان جانِ من! م
سلام :))))
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 1:31
واییییی سلام واایییییییییی من چقدر خوشحالم (البته به دلیل بدقولی وحشتناکم و تاخیر وحشتناک ترم خداوکیلی شرمنده ام هاااا) میدونم اینجوری این: ولی ببخشین دیگه یادتونه گفتم مارو با سربازا اشتباه گرف&#
یکمی شعرانه:)
-
تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 18:39
سلام!ببخشید این چند وقته خیلی سرم شلوغ بوده اصلا نتونستم بیام سراغ بلاگفا ولی الان که اومدم با دست پر اومدم البته دست پر از چیزایی که باید تایپ شن ولی فعلا این شعرو بخونید ببینید خوبه یا نه؟ ای نامه ای که می روی به سویش برسان عرض مرا به قرص ماه رویش ای نامه ای که می روی به آنجا برسان قلب مرا به
سوال یهویی...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:03
معجزه ی نوشتن ذهن اقیانوسیه که پایانی نداره و تخیل؛بادبانی که قایقِ قلم رو هدایت میکنه... سوال یهویی... همین الان یه سوال به ذهنم رسید...آیا شماهم کتاب انگلیسی میخونید؟ تاريخ سـاعت ۶:۵۴ ب.ظ نويسنده معصومِ| |
یه اهنگ خوب
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:03
یه اهنگ خوب دیدین وزن بعضی از اهنگا چجوری ادمو میبره داخل خودش؟؟؟ من اصولا اهنگ بی کلام گوش نمیدم... حال نمیکنم باهاش ولی این عالی بود ... پیشنهادش میکنم بدجور the last guest is gone از جیمز لست دانلودش کنید تاريخ سـاعت ۸:۳۶ ب.ظ نويسنده معصومِ| |
امتحان عجیب...
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:03
اعتراف میکنم که بر خلافه چیزی که همیشه پزشو میدادم دارم از استرس میمیرممممم....من حتی واسه امتحان تیزهوشانم هم استرس داشتم و با خونسردی کامل رفتم سر جلسه... ولی واسه امتحان فاینال فردا خیلی استرس دارم.... خدا خودش بهمون رحم کنه... امتحانامون تا الان مثل امتحان عادی بود و همه چی داشت و تشریحی بود ولی
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای:)))))))
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:03
وااااااااااااااااااووووو...تموممممممممممممممممم شددددد.... تموم شددددددددددددد.... بالاخره امتحانا تموم شدننننننن برچسبها: خوشحالی, حال خوب
ضد حال :(((
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:03
اگه بخواین واسه یکی کادو بخرین و غافلگیرش کنین ولی نظر خودشوهم بخواین و نامحسوس ازش سوال کنین ولی اون اینقدر ازتون سوال بکنه که بخواین نخواین همه چی لو بره، بازهم اون کادو رو میخرین یا نه؟چون دیگه به درد نمیخوره که
یک عدد معصومِ بد قول:|
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 1:03
قول داده بودم مثلا تو این وبلاگم زود به زود بنویسم ولی اینقدررررررر کار داشتم که وقت نشد...کلی فیلم دیدم: حدود 30 تا و کلی کتاب خوندم که شمارِش از دستم در رفته و دو تا از بزرگترین تجربه های زندگیم رو هم تجربه کردم: 1. با یه کتابخونه صحبت کردم واسه همکاری و امروز دومین روزش بود 2. کلاس طراحی رو شروع